تبليغاتX
مثل پروانه ای در مشت


مثل پروانه ای در مشت



...

و چشمانت با من گفتند

که فردا

روز دیگری ست.

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 10:9 توسط مینا| |

 

هیچ نمی خواهم

جز

یک خیابان بی انتها

و دست های او.

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 21:16 توسط مینا| |

با تو من

ديگر

در سحر روياهايم

 تنها نيستم.

نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 23:11 توسط مینا| |

...

These wounds wont seem to heal

This pain is just too real

Theres just too much that time cannot erase

.

.

.

.

.

.

.

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 23:56 توسط مینا| |

اگر لب ها دروغ مي گويند

از دست هاي تو راستي هويداست

و من از دست هاي توست  كه سخن مي گويم

 

تو اينجايي و نفرين شب بي اثر است

در غروب نازا قلب من از تلقين تو بارور ميشود

با دست ها ي تو من لزج ترين شب ها را چراغان ميكنم

من زندگي ام را خواب مي بينم

من روياهايم را زنده گي ميكنم

من حقيقت را زنده گي ميكنم.

.

.

.

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 23:22 توسط مینا| |

 

اگه از عشق می شه قصه نوشت

می شه از عشق تو گفت

می شه از ستاره های چشم تو

مشرق نو مغرب نو برپا کرد

می شه از برق نگات خورشیدو خاکستر کرد

آره از عشق تو دیوونگی هم عالمیه

آره از عشق تو مردن داره

میشه از عشق  تو مرد و دیگه از دست همه راحت شد

می شه از عشق تو مرد و دیگه از دست تو هم راحت شد

آره از عشق تو دیوونگی هم عالمیه

آره از عشق تو مردن داره ...

.

.

 اگه از عشق می شه قصه نوشت

می شه از عشق تو گفت ...

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 10:45 توسط مینا| |

و ما همچنان

دوره می کنیم

شب را و روز را

هنوز را...

نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 17:45 توسط مینا| |

دو خط موازي زاده شدند
پسركي در كلاس درس آنها را روي كاغذ كشيد
آنوقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد

و در همان يك نگاه
قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند

خط اولي گفت:
 ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم
و خط دومي از هيجان لرزيد
خط اولي گفت:
و خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ
من روزها كار مي كنم
مي توانم بروم خط كنار يك جاده دور افتاده و متروك شوم
يا خط كنار يك نردبان
خط دومي گفت:
من هم مي توانم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ شوم
يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت
خط اولي گفت:
چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت


در همين لحظه معلم فرياد زد:
دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند
و بچه ها تكرار كردند:
دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند

دو خط موازي لرزيدن و همديگر را نگاه كردند
و خط دومي پقي زد زير گريه
خط اولي گفت:
نه اين امكان ندارد
حتما يك راهي پيدا مي شود
خط دومي گفت: شنيدي كه چه گفتند. هيچ راهي وجود ندارد
ما هيچوقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه
خط اولي گفت: نبايد نا اميد شد
ما از صفحه خارج ميشويم و دنيا را زير پا مي گذاريم
بالاخره كسي پيدا مي شود كه مشكل ما را حل كند

آن دو اندوهناك از صفحه كا غذ بيرون خزيدند
از زير در كلاس گذشتند و از آن لحظه به بعد سفر هاي دو خط موازي شروع شد

آنها از دشت ها گذشتند...

از صحرا هاي سوزان...

از كوه هاي بلند...

از دره هاي عميق...

از درياها...

از شهر هاي شلوغ...

سالها گذشت و آنها دانشمندان زيادي را ملاقات كردند

رياضيدان گفت:هيچ فرمول رياضي شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چيز را خراب مي كنيد

فيزيكدان گفت: بگذاريد نا اميدتان كنم. اگر ميشد قوانين طبيعت را نا ديده گرفت ديگر دانشي به نام فيزيك وجود نداشت

پزشك گفت: دردتان بي درمتن است. از من كاري ساخته نيست

شيميدان گفت: شما دو عنصر غير قابل تر كيب هستيد. اگر قرار باشد با هم تركيب شويد همه مواد خاصيت خود را از دست مي دهند

فيلسوف گفت: متاسفم. جمع نقيضين محال است

و بالاخره به كودكي رسيدند
كودك فقط سه جمله گفت:
شما به هم مي رسيد اما نه در دنياي واقعيت
آن را در دنياي ديگري جستجو كنيد

دو خط موازي او را هم ترك كردند و باز هم به سفر ادامه دادند
اما حالا يك چيز داشت در وجودشان شكل مي گرفت
آنها كم كم ميل رسيدن به هم را از دست مي دادند
خط اولي گفت: اين بي معني است
خط دومي گفت: چي بي معني است؟
خط اولي گفت: اينكه به هم برسيم
خط دومي گفت: من هم همين طور فكر مي كنم
و به راهشان ادامه دادند

يك روز به يك دشت رسيدند
يك نقاش بر بومش نقاشي مي كرد
خط اولي گفت: بيا وارد آن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيدا كنيم
در آن بوم حتما آرامش خواهيم يافت

و آن دو روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش
نقاش فكري كرد و قلمش را حركت داد...


و آنها دو ريل قطار شدند كه از دشتي مي كذشت
و آنجا كه خورشيد سرخ آرام آرام پايين مي رفت
سر دو خط موازي عاشقانه به هم ميرسيد.

نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 19:58 توسط مینا| |

 

 

هزار كاكلي شاد

در چشمان توست

هزار قناري خاموش

در گلوي من.

 

 عشق را

 اي كاش زبان سخن بود.

 

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 14:33 توسط مینا| |

 

 

 

متشكرم

براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي

براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي

براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي

براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي

براي همه وقت هايي كه گفتي دوستت دارم

براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي

براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو در كنارم بودي

براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي

براي همه وقت هايي كه در چشمم نگريستي و صداي قلبم را شنيدي.

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 22:35 توسط مینا| |


Design By : Night Skin