تبليغاتX
مثل پروانه ای در مشت

 

 

 

متشكرم

براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي

براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي

براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي

براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي

براي همه وقت هايي كه گفتي دوستت دارم

براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي

براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو در كنارم بودي

براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي

براي همه وقت هايي كه در چشمم نگريستي و صداي قلبم را شنيدي.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 22:35 توسط مینا |

 

چه دلتنگم براي تو 

براي چشم غمگينت....

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 22:30 توسط مینا |

 

 

سرچشمه

 

در تاريكي چشمانت را جستم

و در تاريكي چشمانت فرو رفتم

و شبم پر ستاره شد

تو را صدا كردم

در تاريكترين شب ها دلم صدايت كرد

و تو با طنين صدايم به سوي من آمدي

با دست هايت براي دست هايم آواز خواندي

براي چشم هايم با لب هايت

براي لب هايم با لب هايت

با تن ات براي تن ام آواز خواندي.

 

من با چشم ها و لب هايت

انس گرفتم

با تن ات انس گرفتم

چيزي در من فرو كش كرد

چيزي در من شكفت

من دوباره در گهواره كودكي خويش به خواب رفتم

و لبخند آن زماني ام را

بازيافتم.

 

در من شك لانه كرده بود.

 

دست هاي تو چون چشمه اي به سوي من جاري شد

و من تازه شدم من يقين كردم

يقين  را چون عروسكي در آغوش گرفتم

و در گهواره ي سال هاي نخستين به خواب رفتم

در دامان ات كه گهواره ي رويا هايم بود

 

و لبخند آن زماني به لب هايم برگشت.

 

با تن ات براي تن ام لالا گفتي

چشم هاي تو با من بود

و من چشمانم را بستم

چرا كه دستان تو اطمينان بخش بود.

 

بدي تاريكي ست

شب ها جنايتكارند

اي دلاويز من اي يقين! من با بدي قهرم

و تو را بسان روزي بزرگ

آواز مي خوانم.

 

صدايت مي زنم گوش بده قلب ام صدايت مي زند.

شب گرداگردم حصار كشيده است

و من به تو نگاه مي كنم

از پنجره هاي دلم به ستاره هايت نگاه مي كنم

چرا كه هر ستاره آفتابي است

 

من آفتاب را باور دارم

من دريا را باور دارم

و چشم هاي تو سرچشمه ي درياهاست

انسان سر چشمه درياهاست.

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 1:9 توسط مینا |

تولدت مبارک عزیزم.

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 23:34 توسط مینا |

زندگی جیره ی مختصری ست

مثل یک فنجان چای

و کنارش عشق است

مثل یک حبه قند

زندگی را با عشق

نوش جان باید کرد.

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 15:46 توسط مینا |

نمیشه همین الان کنارم باشی؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:6 توسط مینا |

دوست دارم...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 12:46 توسط مینا |

....

+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 15:36 توسط مینا |

صبر می کنم...

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 15:43 توسط مینا |

با من رازی بود

که به چا گفتم

با من رازی بود

که به کو گفتم

تو راه دراز

به اسب سیا گفتم

بی کس و تنها

به سنگای را گفتم

با راز کهنه از را رسیدم

حرفی نروندم

حرفی نروندی

لبامو بستم

ازچشام خوندی...

 

احمد شاملوی عزیز

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 16:26 توسط مینا |